اساتید من-۴

اساتید من-۴

– استاد من: حضرت آیت الله سید محمود هاشمی شاهرودی

حسن بشیر

تهران-۲۵/۵/۱۳۸۹

گاهی توفیقاتی نصیب انسان می شوند که بجز عنایت خداوند هیچ عامل دیگری برای آنها نمی توان تصور کرد. شاگردی حضرت آیت الله سید محمود هاشمی شاهرودی نیز از همین توفیقات و عنایات خداوندی است که نصیبم شده است. در همان نوجوانی و در آغاز بخود آمدن و تلاش برای فکر کردن و یاد گرفتن. حلقه دوستان چهارنفری که قبلا نیز گفته بودم برای چندین سال با همدیگر و از ۱۲ -۱۳ سالگی تصمیم بر این گرفته بودیم که علاوه بر درسهای مدرسه، درسهای طلبگی را نیز بخوانیم. از اخلاق شروع کردیم که مرحله اول آدم شدن بود. تازه می خواستیم بدانیم که آدم شدن یعنی چه و چگونه باید آدم شد. اما بزودی متوجه شدیم که برای درک آدم شدن، نیازمند دانش هستیم. بدون دانائی، معرفت بدست نمی آید. دانستن، مقدمه فهمیدن است. و فهمیدن مرحله ای آغازین برای دست یابی به معرفت. باید از اخلاق آغاز کرد تا به معرفت رسید. اما در طی این راه، باید از ابزار علم و دانش بهره برد. طی این طریق بدون چراغ علم، آنهم علم دین که راه را از بیراهه جدا می کند، ممکن نیست. علم های دیگر، اگر مطابق واقع باشند، گر چه نوراند، اما در ظرف های مختلف می توانند به تاریکی منجر شوند. این آدمی است که می تواند نور علم را در خود بتاباند یا تاریکی خویش را بر علم سایه اندازد. علم مطابق واقع، همیشه نور است. ظلمت ها و حجاب ها و گمراهی ها، از علم زاییده نمی شوند. بگذریم.

شانس بزرگی بود که در خدمت استاد قرار گرفته بودیم. حضرت استاد مجتهدی بود جوان که به خوش فکری، فهیم بودن، عالم بودن، با اخلاق بودن، و با تواضع بسیار بالا بودن معروف بود. به وی گفته بودند که به این ۴ جوان امیدهایی بسته ایم و آموزش آنها، قطعا می تواند تاثیرات خودش را داشته باشد. ما نیز به دنبال بهترین ها بودیم. درس حوزه را خیلی ها می دهند. اما، انتخاب استاد چیز دیگری است. اصلا دانش پژوه با استاد است که شناخته می شود. مکان و اسم و عنوان و امثالهم، در مقابل شاگردی استاد، هیچ است. این استاد است که برکت روحی و علمی و زندگی به دانش آموز خود می بخشد. و این برکت، در صورت کم رنگ نشدن با اعمال ناشایست دانش آموز و دانشجو و دانش پژوه، همیشه همراه و همگام با آنان خواهد بود. برکتی دائمی از شجره طیبه ای که اصل آن در آسمان است، و از برکت آسمان تعذیه می کند.

در این جا، از استاد بزرگوار، در یادگیری علوم حوزی آغاز کردم، نه بدین علت است که ایشان اولین استاد در این راه بود، که قبل از آنکه در محضر ایشان تلمذ کنیم، باید مقدمات علمی را طی می کردیم. اساتید دیگری نیز بودند که برخی از مقدمات دیگر را گفته بودند که از آنها نیز بخوبی یاد خواهم کرد. اما دوست داشتم، از ایشان آغاز کنم. به این دلیل که شاید بیشترین تاثیر را از نظر اخلاق، رفتار، تدریس، چگونه درس خواندن و فکر کردن، نحوه آموزش، شیوه یادگیری و خیلی چیزهای دیگر بر ما داشت و مهمتر از همه به دلیل اینکه، استاد تجسم تواضع و علم و اخلاق بود و این چیز کمی نیست. شخصیتی بزرگ که در عین اجتهاد و خلاقیت و بزرگی در علم و فضل، آماده بود که به ۴ نوجوان درس های مقدماتی را آموزش دهد. آنانکه با شیوه های حوزوی آشنایی دارند، معنای این جمله را بخوبی درک می کنند. در هیچ زمانی رسم بر این نبود که یک عالم مجتهد، درسهای مقدماتی را آموزش دهد. نوعی خروج از قاعده بود که تقریبا تا کنون نیز رعایت می شود. اما استاد همینکه دانست که ۴ جوان عاشق علم دین هستند، نه تنها پذیرفت بلکه، با خلوص کامل و تلاش مداوم، در صدد آموزش آنان برآمد. بنده همیشه در مقابل وی تعظیم کرده ام. کار، بزرگ وی در شکستن قاعده حوزوی در این زمینه را یکی از بزرگترین علائم تحول بزرگ درونی وی و توانمندی او برای کارهای سترگی است که دیدیم در سالهای بعد از جوانی نیز چگونه توانست از این قدرت فکری و روحی استفاده کند و در خدمت انقلاب و جامعه اسلامی باشد.

اولین درسی که با استاد بزرگوار حضرت آیت الله سید محمود هاشمی شاهرودی داشتیم (این جمع بستن ها ناظر به این است که ۴ نفر بودیم) درس فقه از کتاب «شرایع الاسلام» بود. به یاد دارم که این کتاب ارزشمند به شیوه قدیم با حاشیه های ریز و خطی که گاهی به سختی خوانده می شد، علاوه بر مغلق گویی بسیاری از جملات آن که نیازمند مباحثه های فراوان بود، نه تنها بنده را با سختی های یادگیری آشنا کرد، بلکه چشمهایم را نیز نیازمند عینک کرد. از همان زمان بود که علاوه بر ضعف های علمی و روحی و فکری، ضعف چشم نیز نصیبم گشت و آنجا فهمیدم که برای دست یابی به علم باید ضعف ها را برطرف کرد. چه ضعف چشم باشد و چه ضعف فکر و روح. بهر حال از همان زمان عینکی شدم تا همین اکنون که حدود ۴۳ سال از آن زمان می گذرد. ضعف چشم نیز با تغییر عینک در زمان های مختلف بر طرف می شد، اما هنوز در ضعف روح و فکر و اخلاق مانده ام. گویی همه فوت و فن ها برای درمان، نه تنها درمان نبودند که به قول آن ملای رومی، تاثیر معکوس داشته اند. تا اینجا فهمیده ام که درمان اصلی، در دست خداوند متعال است که چگونه فیض خود را نصیب آدم می کند و با چه عنایتی به وی نگاه کند. نه اینکه ما نیز در این فیض و عنایت سهمی نداریم، که ظرف باید آماده شود، اما آنچه که در نهایت می ماند و خواهد بود، تنها و تنها عنایت او و فیض اوست. هیچ چیز دیگر نیست. و ما هنوز که هنوز است به دنبال این عنایت و فیض هستیم. تا دوست چه خواهد و چگونه ما را دریابد.

شاگردی آن استاد به کتاب «شرایع الاسلام» خاتمه نیافت. کتاب «قوانین الاصول» را نیز در محضر ایشان خواندیم. تسلط بر مباحث، عمق علمی فراوان، زیبایی آموزش و شیوه بیان، صبر و حوصله در مقابل سوالهای بچه گانه و نادانسته ما، همه و همه عظمت این شخصیت بزرگ را همیشه در ذهن و روحم زنده می کند. باور کنید که هیچگاه استادان خود را چه در مدرسه و چه در حوزه و چه در داخل و چه در خارج کشور، چه مسلمان و چه غیرمسلمان هیچگاه فراموش نکرده ام و همیشه، در برابر آنها چه در عالم حضور و چه در عالم فکر و خیال تعظیم کرده ام و برای آنان دعای خیر کرده ام که هر چه یاد گرفته ام، از برکت شاگردی آنان بود. خدا همه آنان را، چه زنده و چه مرده، در پناه خود نگهدارد.

کتاب «البلاغه الواضحه» که در آشنایی با شیوه های فصاحت و بلاغت بود، نیز، نزد استاد خواندیم. به یاد دارم که گاهی برای مثال هایی که باید در همان زمان درس می آوردیم، یک بیت شعر می ساختم و به ایشان نشان می دادم. تشویق می کرد و ترغیب می نمود. هیچگاه ندیدم که لبخندی که نشان از بچه گانه بودن و غیر علمی و یا غیر ادبی بودن آنچه ساخته بودم، بر چهره ایشان نقش ببندد. هر چه بود، لطف و محبت و عنایت و پدری و استادی و تربیت بود.

بخوبی یاد دارم که روزهای محرم، به خصوص دهه اول محرم که معمولا حوزه تعطیل بود، ایشان به هیچ وجه درس خودشان را برای ما چهار نفر تعطیل نمی کرد. می فرمودند که یکی از اهداف قیام امام حسین (ع) آموختن علم و دانش و تربیت و افزایش معرفت انسان است. یکی از بهترین کارها، یا بهترین کار در این ایام همین است که علم دین در آن آموخته شود که بهترین کار است. قطعا تا روز نهم محرم درس را برای ما تعطیل نمی کرد، اما بنظرم روز عاشورا درس تعطیل می شد. بهر حال، این کار استاد، درس بزرگی در زندگی بود که چگونه باید حتی به محرم نگاه کرد و در پی علم و معرفت و شناخت حرکت کرد. با چنین اقدامی می خواستند به ما بفهمانند که مقدمه شناخت امام و قیام امام و جهاد و شهادت امام، شناخت دقیق مسائل دینی و علوم دینی و معرفت دینی است. بدون این چراغ، نمی توان ادعای معرفت و دانائی کرد.

آن زمان هر چه بود، گذشت. اکنون که بیش از ۴۰ سال از آن زمان می گذرد، حسرت آن روزها را می کشم. لحظه هایی که با خلوص کودکانه هیچ چیز بجز یادگیری و تلاش برای آدم شدن نداشتیم. بزرگان زیادی را می دیدیم و می خواستیم بدانیم که چگونه بزرگ شده اند، و چه کار بزرگی را انجام داده اند. در صدد این بودیم که دنیا را مزرعه آخرت سازیم. تلاش می کردیم که یک مومن واقعی باشیم و تلاش های فراوان دیگر و تصورات زیاد و خیالهای بیش از حد. اکنون که به گذشته نگاه می کنم، می بینم هنوز هم چیز زیادی تغییر نکرده است. من در هیچ مرحله ای از زندگی، چه خوب و چه بد، چه شیرین و چه تلخ، چه با موفقیت و چه با شکست، حسرت بازگشت به گذشته و شروع از نو را نکرده ام و نخواهم کرد. بنظرم می رسد این راه، همین راه خواهد بود اگر دهها بار از آغاز آن شروع کنم. نه چیزی به آن افزوده و نه چیزی کاسته خواهد شد. شاید خیلی ها این سخن را نپذیرند، اما آنچه که می ماند حقیقتی است که انسان به آن دست می یابد، و کتابی که بهمراه او تا ابد خواهد بود که چگونه در این کتاب، خود را پیدا کرده است، چگونه ساخته است، و چگونه معرفی کرده است. انسان در حقیقت بیش از یک متن نیست. متنی که گاهی خواندنی است و گاهی دور ریختنی است. خدا کند که متن ما خواندنی باشد.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *