اساتید من-۸

اساتید من-۸

۸- اساتید من: بقیه از دانشگاه مشهد

حسن بشیر

تهران- ۱۵ مرداد ۱۳۸۹

در همان زمان نسبتا کوتاهی که دانشجوی دانشگاه مشهد بودم، از دانشگاه و کلا دوران دانشجویی در شهر مقدس مشهد خاطرات زیادی دارم، اما در این رابطه فقط به چند خاطره ای که فکر می کنم ارزش گفتن دارند با خوانندگان محترم در میان می گذارم.

خاطره اول:

روزی که به مشهد رفتم، با خودم خرت و پرت هایی داشتم که برای خواب و استراحت بودند و کمی هم لباس. بخوبی یاد دارم که با تاکسی می خواستم به جایی بروم که می دانستم، تا اینکه روزهای بعد برای ثبت نام به دانشگاه مشهد بروم. از تاکسی که پیاده شدم فقط کیف دستی ام با خودم بود. پول تاکسی را همان زمان که داخل تاکسی بودم پرداخت کردم و پیاده شدم تا بقیه وسایلم را از صندوق عقب ماشین بردارم. اما تاکسی به سرعت حرکت کرد. هاج و واج مانده بودم. وسایلم همه بر باد رفته بودند. نمی دانستم چکار کنم. صبح بود و دلشکسته بودم. زدم به سوی حرم ثامن الائمه (ع). زیارت خواندم. دعا کردم و درخواست وسایلم را نمودم. آن زمان جوانی بودم که هر چه از زندگی داشت همان وسایل بود و لا غیر. می توانستم دوباره از پدر و مادر خواهش کنم که بهر شکلی جبران کنند، اما به غرورم بر می خورد. بهر حال جوانی و غرور اگر با هم نباشند باعث تعجب است. از حرم بیرون رفتم. بیرون صحن چشمم به تابلوی افتاد که در مورد «اشیاء مفقوده» بود. دفتری در کنار صحن بودکه اشیاء مفقوده در آنجا نگهداری می شدند. به سوی آن رفتم اما با کمال نا امیدی. فکر می کردم که راننده تاکسی عمداً وسایلم را برده است. مگر می شود که فراموش کند و حرکت نماید؟ بهر حال رفتم و سوال کردم. در کمال تعجب دیدم که وسایلم در گوشه ای از همان دفتر است. با خوشحالی به مسئول دفتر گفتم وسایلم همین هاست و ایشان نیز با یکی دو سوال کردن، پذیرفت. خیلی خوشحال شدم. در آن زمان احساس کردم مثل اینکه همه دنیا را به من داده بودند. کاش آن لحظه ای که در حرم بودم چیز دیگری از آقا امام رضا (ع) می خواستم. کاش. اما چه می شود کرد که انسان همیشه به دنبال همان چیزهایی است که تصور می کند گمشدهایی هستند که زندگی اش را سروسامان می دهند. آنهم در همین چند روز خاکی. کم اند آنهایی که فراتر از این می روند. و همین کم ها هستند که باعث نگه داشتن آبروی جهانیان می شوند.

از خودم خجالت کشیدم که نسبت به آن راننده تاکسی عجولانه قضاوت کرده بودم. در حالیکه آن راننده گویا اصلا متوجه نشده بود. ولی وقتی که متوجه وسایل می شود به دفتر اشیاء مفقوده مراجعه می کند و به آنجا می سپارد. اولین درس زندگی را در همان جا یاد گرفتم که قضاوت عجولانه نکنم. کمی با صبر و حوصله به زندگی و جریانهای آن نگاه کنم. انسان ها را به گونه ای دیگر ببینم. نه اینکه خود را به ساده لوحی بزنم. خیر. اما انسانها واقعا دنیای عجیبی هستند. انسان ها در هر لحظه می توانند چیزی باشند که قبلا نبوده اند. و این دریافت از زندگی برای من کشف بزرگی بود.

از همان روز تا کنون، هر گاه در یک تاکسی سوار می شوم و وسایلی با خود یا در صندوق عقب ماشین دارم تا همه وسایل را از ماشین خارج نکنم بهیچ وجه پول راننده را نمی دهم. می گویند «التجربه فوق العلم» (تجربه بالاتر از علم است). واقعاً همینطور است و من این تجربه کوچک را بر دنیایی از علم بدون تجربه ترجیح می دهم.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *