اساتید من-۹

اساتید من-۹

۹- اساتید من: بقیه از دانشگاه مشهد

حسن بشیر

۱۷ شهریور ۱۳۸۹

امروز روز ۱۷ شهریور است. روزی بیاد ماندنی در تاریخ انقلاب اسلامی ایران. کشتار رژیم شاه در آن روز چهره وحشیانه و استبدادی آن را بیش از پیش بر ملا کرد. ساواک در این زمینه قطعا نقش مهمی را عهده دار بوده. خاطره ای که در اینجا می آید، از خاطرات مربوط به دوستانی است که به دست ساواک شکنجه شدند و تاریخ زندگی آنها به گونه ای دیگر رقم خورد. البته باز هم از ظلم و ستم و خونخواری ساواک خواهم گفت. از خاطراتی که خودم در این زمینه درگیر بودم.

توجه: در همین آغاز کلام، به این نکته اشاره می کنم که به دلیل اینکه با افرادیکه در اینجا نام خواهم برد هماهنگی لازم برای درج نام کامل آنها نکرده ام، و اخلاق نوشتاری و پژوهشی اقتضاء می کند که قبلا باید این اجازه گرفته شود، بنابراین به شکل غیر مشخص از آنها نام برده خواهد شد. مگر در مواردی که ذکر نام مشکلی از این جهت نداشته باشد.

سالهای پنجاه شمسی به بعد سالهای پر تنش و حساسی در تاریخ معاصر ایران می باشند. در آن سالها هم فعالیت سیاسی و مبارزاتی مردم ایران و از جمله دانشگاهها و هم فشار و وحشت ساواک و دولت پهلوی از مردم به شدت افزایش یافته بودند. دانشگاهها در این زمینه نقش مهمی داشتند. روحانیون نیز با حضور وسیع خود در سطح کشور، به ویژه در مراسم مختلف، از فرصت استفاده کرده و مبارزه بر علیه رژیم را تشدید می کردند. پیام های امام خمینی (ره) از نجف تاثیرات فراوانی بر جهت گیری مبارزات اسلامی در کشور داشت. آگاهی های عمومی ایجاد شده در این زمینه، فراتر از تبلیغات دستگاههای دولتی بر علیه اسلام، امام، روحانیت و کلا مبارزات و مخالفت های صورت گرفته بر علیه رژیم بود. در چنین دورانی، دوست همکلاسی به نام «ج.م» داشتم که در مراحل پایانی دوران متوسطه در مدرسه، کاری کارستان در آن زمان انجام داده بود که ساواک در بدر به دنبال عامل آن بود که بهر حال نهایتا کشف کرد و دستگیر نمود. این فرد، در یکی از کلاس های مدرسه عکس شاه را چپه آویزان کرده بود. عکس را سرته کرده بود و این کار، در آن زمان، آنهم در یک مدرسه، واقعا کار پر خطری بود. مدیر و سایر اعضای مدرسه در بدر به دنبال عامل این حرکت بودند ولی نتوانسته بودند وی را پیدا کنند. بهر حال ساواک در این زمینه دست بکار شد و وی را شناسائی و دستگیر کرد. وی در تهران این کار را کرده بود و ما در مشهد در همان سال ۱۳۵۱-۱۳۵۰ مشغول تحصیل در دانشگاه بودیم. ساواک «م. ج» را دستگیر و تحت شکنجه قرار داد که حتما تو این کار را بتنهایی انجام نداده ای و باید بقیه دوستان خود را معرفی کنی. حتما گروهی پشت سر تو قرار دارند. شکنجه و فشار گویا در حدی بودند که طرف قدرت مقاومت را از دست می دهد، و نام همه دوستان مدرسه ای خود را که حتی در دانشگاههای دیگر تحصیل می کردند و از او دور بودند، به ساواک می گوید. از جمله حداقل سه نفر به نام های «ب. ع»، «ر. ع» و «ف. ح» که هر سه در دانشگاه مشهد تازه قبول شده و مشغول تحصیل بودند. اصلا این افراد حتی در آن زمان روحشان از کاری که «م. ج» انجام داده بود خبردار نبود. اما بهر حال طرف گفته بود که این افراد دوستان من هستند. ساواک بدون هیچ تاملی همه این افراد را دستگیر کرد. جالب توجه این است که من نیز یکی از همین دوستانی بودم که در دوران مدرسه با نامبرده همکلاسی بودم، اما به قول خودش پس از چند سال که از آن حادثه گذشته بود و وی را در تهران دیدم، می گفت فلانی باور کن اسم تو از صفحه ذهنم کاملا محو شده بود و الا حتما اسمت را می گفتم. نمی دانم چی شد که اصلا فراموشت کرده بودم. و نمی دانم که این فراموشی به نفع یا به ضررم بود. چون بهر حال برخی از آنانکه توسط ساواک زندانی و شکنجه شده بودند، بعدا زندگی آنان دگرگون شد، و برخی هم اکنون در مراکز بسیار حساس کشور هستند و دارای مسئولیتی بالا. شاید این مساله به آنها کمک کرده باشد. شاید.

بهر حال، مدتی این افراد زیر شکنجه ساواک قرار گرفتند و زندانی شدند. بالاخره ساواک متوجه می شود که موضوع اصلا، وجود گروه سیاسی و فعالیت مشترک بر علیه دولت و از این قبیل مسائل نیست و کم کم این افراد را آزاد می کند. در میان این افراد، آقای «ح. ف» فرد نازنینی بود که پدر روحانی داشت که در بازار فرش فروشهای تهران منزلی قدیمی داشتند که بنده نیز به لحاظ دوستی زیادی که با نامبرده داشتم چند باری به منزل وی دعوت شده بودم. این فرد به شدت از اقدام ساواک ناراحت و این عمل تاثیرات روحی فراوانی بر وی گذاشته بود. از این پس حادثه دیگری را به یاد خواهم آورد که بیشترین تاثیر را بر همین فرد داشت و کلا زندگی وی را از این رو به آن رو کرد.

در روزهای پایانی سال ۵۱-۱۳۵۰ بود که من چند ماهی به خوابگاه دانشگاه مشهد رفته بودم و بیشتر از همه خود را برای امتحان کنکور بعدی آماده می کردم. همانگونه که قبلا نیز اشاره کرده ام، از اتاق کمتر خارج می شدم و بجز برای کارهای ضروری وقت خود را صرف مطالعه و درس خواندن می گذراندم. عصر یکی از روزهای پنجشنبه که معمولا یکی دو اتوبوس دانشگاه از خوابگاه، دانشجویان را به نزدیک حرم مطهر ثامن الائمه (ع) می بردند، آقای «ح. ف» مثل همیشه که روزهای پنجشنبه به زیارت امام رضا (ع) می رفتیم، به اتاق من آمد که فلانی امروز بیا با اتوبوس دانشگاه به حرم برویم. نمی دانم که به چه دلیل بود که آن روز نتوانستم با وی بروم و کلا توفیق زیارت نصیبم نشد. معمول بود که همیشه در شب های جمعه به زیارت می رفتیم و در مسجد گوهر شاد با دوستان نزدیک، با هم گعده می کردیم و زیارت می خواندیم، یا مشغول صحبت های مختلف می شدیم. این کار هفتگی ما بود. اما آن هفته هنوز برای من روشن نیست که چرا و چگونه شد که نرفتم. بهر حال آقای «ح. ف» با اتوبوس دانشگاه به سوی حرم رفت. در بین راه یا نزدیک حرم، گویا دانشجویان آن اتوبوس شعارهایی را بر علیه رژیم می دهند و برخی پیاده می شوند و فرار می کنند اما دوست ما «ح. ف» که کمی نیز سنگین وزن بود، می ماند و به قول خودش که من وارد ماجرا نشده بودم، تصور می کرد که کاری به کار وی ندارند. مخصوصا اینکه چند ماه پیش به دلیل همان افشاگری ناخواسته آقای «ج. م» زندانی شده بود و ساواک متوجه شده بود که وی از گروه خاص سیاسی یا اصلا آدم سیاسی نیست. بهر حال نیروهای امنیتی فرا می رسند و برخی از دانشجویان را دستگیر می کنند از جمله همین دوست ما آقای «ح. ف». عجب روزگاری است. باز هم گویا خدا می خواست از این دستگیری ها رهایی یابم. اگر رفته بودم معلوم نبود که زندگی ما دچار چه تحولی می شد. بهر حال طرف را گرفتند.تلاش ها برای رهایی وی از دست ساواک آغاز شد. اما این بار وی در اتوبوسی بود که دانشجویان آن شعار بر علیه رژیم می دادند، و ساواک می گفت معلوم نیست که این فرد چه نقشی را در آن بازی می کرده است و باید این مساله روشن شود. بهر حال این حادثه باعث شد که فرد مزبور مدتی تحت شکنجه ساواک قرار گیرد و بالاخره با روحی افسرده و مضطرب آزاد شود. به یاد دارم، وقتی نامبرده به مشهد برگشته بود، دیگر نه توان درس خواندن در دانشگاه داشت نه توان زندگی کردن با سایر دانشجویان. تحصیل دانشگاهی را از همان زمان ترک کرد و همچون پدر گرامی اش که شخصیت معروفی از نظر فضل و علم و اخلاق بودند، راهی حوزه شد. هم اکنون، این دوست گرامی یکی از روحانیون خوب حوزه اند. بنظرم می رسد که پدر نامبرده از اول نیز مایل بود که تنها فرزند ذکور وی همان راه پدر را ادامه دهد اما پسر در آغاز نخواسته بود، اما حوادث روزگار وی را متقاعد کرده بود که اگر از همان اول به سخن پدر گوش می داد عاقبت به خیری بیشتری داشت. زندگی انسان، گاهی دستخوش مسائل عجیبی می شود. گویی از همان آغاز، پایان آن مشخص است اما انسان تلاش های مذبوحانه ای می کند که آن را تغییر دهد. در اینجاست که علیرغم تلاش باید توکل بر خدا نمود. علیرغم فعالیت، زندگی را به او سپرد. اوست که قطعا هر آنچه که به صلاح ماست، ما را به آن رهنمون خواهد کرد و چه بسا در همین راه است که بسیاری از همان چیزهای ثابتی که برای ما ترسیم شده، تغییر یابند. خدایا، دست ما را در همه احوال بگیر که به شدت ناتوانیم.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *