اساتید من-۷

اساتید من-۷

– اساتید من: دانشگاه مشهد

حسن بشیر

۷ مرداد ماه ۱۳۸۹

دانشگاه مشهد اولین دانشگاهی بود که پس از گرفتن دیپلم وارد آن شدم. سالهای ۵۱-۱۳۵۰، یعنی همان سالهایی بود که دکتر شریعتی در مشهد و به ویژه دانشکده ادبیات آن به شدت مطرح شده بود. یعنی همان سالی که برای اولین بار در کشور طرح ویژه پذیرش کلی دانشجویان بدون تفکیک رشته ای آنها از کنگور و سپس تفکیک آنها بر مبنای معدل و اعزام آنها به دانشکده های مختلف اجرا گردید. این طرح برای یکبار در همان سال انجام و چراغ آن برای همیشه خاموش گشت و طرح کلا متوقف شد، اما این طرح حداقل اثرات خودش را بر زندگی خیلی از دانشجویان آن سال، از جمله خود من گذاشت. در همین سال بود که برخی از افراد مانند دکتر فتاحی که مدتی نماینده مشهد بود نیز حضور داشتند. دانشجویان در این طرحی که به «علوم پایه» معروف شده بود، باید یک سال تلاش می کردند و درس می خواندند و بر مبنای معدل آنها به دانشکده های مختلف در دانشگاه مشهد تقسیم می شدند. من نیز همراه حدود ۴۰۰ نفر دیگر در همین راه قدم بر می داشتم، غافل از اینکه وارد کردن ۴۰۰ نفر در یک مسابقه ناخواسته، که قبلا در امتحان کنکور تاوانش را داده اند، معلوم نیست که به چه نتیجه ای منجر گردد. بهر حال، ما نیز وارد این گود شدیم و مسابقه را آغاز کردیم. پایان سال، برای من خیلی خوشایند نبود. یکی از رشته های تازه تاسیس، یعنی حدود ۳۹ سال پیش، رشته تغذیه بود که می شود گفت تازه در کشور راه اندازی شده بود. البته اطلاع کافی از این ندارم که آیا این رشته در دانشگاه تهران نیز در همان زمان وجود داشت یا خیر، اما در مشهد آن زمان می گفتند که به تازگی راه افتاده است. معدل من به گونه ای بود که می توان گفت در آن دانشکده می توانستم ثبت نام کنم. اما، امان از گفتگوهای جنبی که بهر حال بی تاثیر نیستند. خدا نکند آدم در عین جوانی و بی تجربگی، با آدمهایی نیز مشورت کند، یا حرف ها و حدیث های افرادی را گوش کند که اشراف کامل بر مسائل جاری ندارند، اما قدرت کافی برای اعمال نفوذ دارند. همه گفتند که این رشته یعنی اینکه شما در آینده یک «آشپز درسخوانده» می شوید. همین. و همین جمله، تاثیر خودش را گذاشت تا دوباره در خوابگاه دانشگاه مشهد، در اتاق را بر خودم ببندم و گاهی بجز، برای نماز در مسجد دانشگاه یا خوردن غذا در رستوان آن، از اتاق خارج نشوم و چندماهی را به آماده کردن خودم برای کنگور بعدی صرف کنم.

از دوره تحصیل در دانشگاه مشهد، بجز نام دو استاد که یکی «دکتر رکنی» و دیگری آقای «اشرف» که اولی استاد ادبیات و دیگری مدرس «فیزیک» بودند نام دیگری به خاطر ندارم. البته «دکتر سلاجقه» که گویا طراح همین دوره «علوم پایه» بود نیز به یاد دارم که استاد مستقیم بنده نبود، اما بیشترین نقش را در تغییر مسیر من و بسیاری از دانشجویان دیگر داشت. مدتی پیش از دکتر یاسینی که یکی از معروفترین دندان پزشکان کشور است شنیدم که دکتر سلاجقه هنوز در قید حیات اند و در تهران زندگی می کنند.

دکتر رکنی را نیز چند سال پیش در کتابخانه آستان قدس رضوی زیارت کردم و به ایشان به عنوان استاد پیشین بنده ادای احترام لازم را کردم. وی پس از بازنشتگی، در کتابخانه مزبور شاغل شده بود تا از علم و اندیشه او استفاده شود. امیدوارم که همیشه سالم و سرزنده باشند. به یاد دارم که بخوبی درس ادبیات فارسی را تدریس می کرد. وی استاد معروف دانشکده ادبیات مشهد بود. شخصیتی محترم، با اخلاق، با ادب و خوشرو. اما سختگیر، مانند همه اندیشمندان سنتی که اصولی را دارا بودند و هستند و هر روز با هر بادی به این سو و آن سو نمی چرخند.

آقای «اشرف» مدرس درس فیزیک، فوق لیسانس داشت. استادی بود بسیار مومن و در آن زمان انقلابی. به شدت به مسائل دینی مقید بود و افکار انقلابی و روشن خود را گاه گاهی ابراز می کرد. اما بدون آن نیز پیدا بود که فردی معتقد و مومن بود. نمی دانم که اکنون کجاست و یا هنوز در قید حیات است یا نه. خدا به وی جزای خیر بدهد که ما را همچنان به اخلاق اسلامی و اعتقادات دینی پایندتر می کرد.

از آن سالها نیز آنچه که بخوبی به یاد دارم، سرمای عجیب و غیرمنتظره ای بود که در زمستان بر سر مشهد و مشهد نشینان نازل شد. در آغاز تحصیل اتاقی را در یک خانه ای در یکی از کوچه های تقریبا متصل به میدان سراب (میدان سعدی) که نزدیک دانشگاه مشهد بود گرفته بودم. زمستان بود و سرد و من نیز در یکی از همان روزها، در آغاز صبح، از خانه بیرون آمدم تا قدم زنان به دانشگاه بروم. دانشکده های علوم و پزشکی و ادبیات از همدیگر دور نبودند و با یکی دو خیابان از همدیگر جدا می شدند. از میدان سراب تا آنجا نیز بیش از ۵ دقیقه پیاده روی نبود. از خانه بیرون زدم و کوچه ی منتهی به میدان سراب را طی کردم. هوا به شدت سرد بود. حدود ۳۱ درجه زیر صفر. به سختی راه می رفتم. در حقیقت می لرزیدم و می رفتم.

برگ ها و شاخه های درختان خیابان همه قندیل بسته بودند و یخ همه جا را گرفته بود. برف زیادی بود و سرما بیداد می کرد. نتوانستم جلوتر از میدان سراب بروم. مجبور شدم به سرعت به خانه برگردم. سرما بیش از طاقت من بود. بعدها شنیدم که این درجه از حرارت کمتر سراغ مشهد آمده بود و آن سال، یکی از سالهای استثنائی در این زمینه بود. بهر حال به خانه برگشتم و قید دانشگاه را زدم. روز بعد که به دانشگاه رفتم، مطلع شدم که کلا دانشگاه به دلیل همان سرما تعطیل شده بود و من تا آن لحظه نمی دانستم. آن روزها نه کامپیوتر بود و نه اینترنت که به سرعت امروز از مسائل جاری آگاه شویم. اگر هم خانه ای که در آن بودم تلفن نیز داشت، روی آن را نداشتم که به صاحب خانه بگویم که اجازه بدهد از تلفن استفاده کنم. بهر حال من تنها یک اتاق کوچکی اجاره کرده بودم و دیگر هیچ. اگر هم می خواستم با پدر و مادر تلفن کنم از تلفن های بیرون خانه استفاده می کردم. اکنون که به آن سالها نگاه می کنم، تحولات ارتباطی را بیشتر و بهتر درک می کنم. نه اینکه امروز همه چیز از این نظر روبراه و به روز است، اما قدر امروز را باید دانست.

باز هم از مشهد و دانشگاه مشهد و زمانی که در مشهد بودم کمی بیشتر از این خواهم گفت. این یادداشت ها خود نوعی از بازتولید خود در طی زمان است. بازنمایی گذشته است که هم اکنون به گونه ای دیگر، در حال تولید است. امیدوارم که اگر هم این یادداشت ها خوانندگانی داشته باشد، باعث خستگی و ملال آنها نشود. بهر حال همانگونه که قبلا در مقاله ای گفته بودم وبلاگ حیات خلوت انسانهای کنونی است، در همین حیات خلوت با خودم صحبت می کنم. خودم را برای خودم بازگو می کنم و در این محاوره درونی، بدیهی است هستند کسانی که می توانند به برکت این فضای مجازی به این حیات خلوت راه پیدا کنند و از این محاوره نهانی و درونی آگاه شوند. امیدوارم که خلوت مرا در این حیات خلوت خراب نکنند و چینی نازک تنهایی من را، به قول سهراب، نشکنند. این روزها، بر خلاف همه دورانها، به شدت شکستنی شده است. خدا به خیر کند.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *