مرگ، ميهمان «ناخوانده»

مرگ، ميهمان «ناخوانده»

(براي ميلاد، شاعري از جنس شعر)

ميلاد را ديگر همه مي شناسند. نه اينکه قبلا ناشناخته بود، اما اکنون بهتر او را درک مي کنند و با اشعار وي انس بيشتري پيدا کرده اند. وي نيز از گذشته قامتي بلندتر پيدا کرده است و روحي سيال تر و شفاف تر. اين خاصيت شعر است که اگر با آن زندگي کني، همه ي زيبائي هاي آن در وجودت تجلي مي يابند. در حقيقت، شاعر، خود «شعر» است، همانگونه که انسان يک «رسانه» است، با همه ي زيبائي هاي شعري، بي کم و کاست.

ميلاد عرفانپور از همان طيف شاعراني است که به «شعر» تبديل شده است، و بهمين دليل هر چه مي گويد، روح شعري در آن موج مي زند. گويي،‌ شعر بازنمايي ديگر گونه اي از خودش مي باشد. سادگي، شيوايي، ظرافت و بلاغت زباني، حساسيت تصويري، زيبايي و دل نوازي در سراسر شعر وي موج مي زند. نه اينکه مي خواهم از دانشجو، دوست و کسي که به مثابه فرزند به وي علاقمندم، اينچنين مبالغه کنم که ساحت شعر از اين مغلطه ها به دور است. اين نوشته نيز به گونه اي، يک شعر است که به جاي وزن ظاهري، وزن روحي و معنوي دارد.

ميلاد، اخيرا، کتابي به نام «ناخوانده» را در برابر دوستان و عاشقان شعر و ادب قرار داده است که رباعيات وي را تشکيل مي دهد. رباعيات ديگر وي نيز، هر از چند گاهي در قالب کتاب منتشر مي شوند و بيانگر رشد و تعالي مداوم اين شاعر جوان و خوش ذوق مي باشند. ميلاد، همانگونه که جهان شعر در طي زمان گسترده تر مي شود، روح شعري وي نيز در حال گسترش است. اين قلمرو آنقدر فراخ و زيبا و دلنشين است که نمي توان آن را به تصوير بدل کرد و با حرکت خطوط مجسم نمود. خود شعر بايد به داد چنين نمايش شاعرانه اي برسد و آن را با زبان دل ترسيم کند. و اين همان چيزي است که ميلاد، با قدرت، توانسته است که چنين کار سترگي را انجام دهد.

دال مرکزي گفتمان «ناخوانده»، «مرگ» است که به مثابه «ميهمان ناخوانده» ناخواسته و ناگهان بر تن و روح آدميان فرو مي ريزد و دست آنان را براي سفر به جهان هاي ديگر مي گيرد. آدميان، در اين دنيا، اگر با اين ميهمان ناخوانده مأنوس نباشند و همراه، قطعا به نوعي از گم راهي و ابهام دچار مي شوند و زماني که با آن گام بر مي دارند، هم دنيايشان آباد مي شود و هم جهان بعد از آن. بنابراين، در عين اينکه اين ميهمان «ناخوانده»‌ است، دقيقا، يک موجود «هميشه حاضر و موجود»‌ است.

بنا ندارم که «ناخوانده»‌ را در اين چند خط از دل برخاسته و بر صفحه فرود آمده را محصور کنم، اين خود نيازمند يک تحليل عميق گفتماني است که کشف ناگفته هاي آن مهمتر از گفته هايي است که در اين اشعار آمده است. اين يک حديث طولاني است و نيازمند يک لحظه ي شعري است که بر من نيز نازل شود و وحي گونه مرا به «حراي» ميلاد که خود آن را چنين بيان مي کند، وارد سازد.

از خاکم و با خاک برابر هستم

از هر چه شنيده ايد کمتر هستم

اما دل خلوتم، حرايي دارد

من نيز به وسع خود، پيمبر هستم

و اين پيامبري در شعر و ادب خود عالمي دارد که فصل مشترک آن در «الهام» است که خود گونه اي از وحي است، اگر در راستاي خالق آن باشد.

ميلاد، کتاب «ناخوانده» را با «سنگ» شروع مي کند که تجسمي از خاک و گل است، و با «مرگ» به پايان مي رساند که نشانه ي بارز آن همان «سنگ قبر»‌ است. بنابراين، ما از سنگ ايم و با سنگ مأنوس خواهيم بود و اين نوعي ديگر از نوستالژي انسان در برابر عظمت خاک است که از خاکيم و با خاک همراه خواهيم شد.

ميلاد چنين آغاز مي کند.

چشمان من آفتاب را حس کرده ست

دل نازکي حباب را حس کرده است

سنگم ولي سنگ که افتاده به رود

سنگي که صداي آب را حس کرده است

و اينگونه، کتاب خود را با پايان مي رساند.

آن لحظه که جان مي رود از دست حسين!

ديدار تو آخرين اميد است، حسين!

تا همت عشق است چرا منت مرگ؟

بايد به شهيدان تو پيوست، حسين!

پس آن سنگ که، سنگي است با احساس و روحي لطيف، که آب را درک کرده است، آبي است که منشأ حيات است ولي مرگ را به بازي گرفته است. اين را در پايان نيز بخوبي مجسم کرده است که چرا مرگ به بازي گرفته شده است و منت آن کشيده نمي شود. چون همراه با شهيدان حسين (ع) شده است. شهيداني که شهادت را و نه مرگ را بر خوردن «آب» با منت ترجيح دادند. مي بينيد که چگونه اين روح عروج کرده است و به چه زيبايي در حال پر کشيدن است. من، همه اين زيبايي را حس مي کنم، لمس مي کنم و در آن غرق شده ام.

قطعا، اين «ناخوانده» را بزودي با شيوه اي که خود معتقدم همچون شعر از واقعيت تحليلي برخاسته است و رواني و سيالي معنايي دارد، تحليل خواهم کرد، اما زماني که اين کتاب را با دقت خواندم، اين ابيات بر زبانم جاري شد که به خود ميلاد، کسي که به مثابه فرزند خود وي را دوست دارم، تقديم مي کنم. قطعا، اين دل نوشته، انعکاسي از روح شعري وي است که به گونه اي ديگر بازتاب نموده است. اميدوارم که پيوندي فراتر از گذشته با وي به وجود آورد.

اي مرگ تو سالها مرا مي خواندي

از خويشتن خويش مرا مي راندي

با اينکه بهمراه تو بودم همه عمر

از قافله ي من تو چرا واماندي؟

*****

مرا با تو هزاران گفتگو بود

دمي خاموش و گاهي، هاي و هو بود

تو آن روزي که بر من مي وزيدي

جهان ناگه، مرا، بي رنگ و بو بود

****

حسن بشير

تهران- يکشنبه ۲۱/۲/۱۳۹۳

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *