تمام مطالب دسته بندی: اشعار
ایران به تو می نازد

ایران به تو می نازد

من بنده ی درگاهم، ای شاه خراسانی از لطف تو آگاهم، ای شاه خراسانی عمری است که با نامت، روز و شب من روشن با عشق تو همراهم، ای شاه خراسانی ای طلعت فرخنده و ای نور فروزنده بی نور تو گمراهم، ای شاه خراسانی ایران به تو می نازد، سلطان دل مائی تو رهبر دلخواهم، ای شاه خراسانی مردم ز تو می خواهند هر خواسته ای، اما من از تو، تو را خواهم، ای شاه خراسانی حسن بشیر جمعه- روز میلاد حضرت امام رضا (ع) ۱۳ تیر ۱۳۹۹

بنمای رخ

بنمای رخ

چشم از تو بر ندارم، تا بنگری به رویمدر محضر تو ای دوست، جز حرف دل نگویمدر عشق آتشین ام، این را نهفته بودمسوی تو خواهم آمد، شاید شوی به سویمبنمای عشق خود را تا چشم دل شود بازراهی نما که با آن، راهی دگر نجویمدستم بگیر کز خلق، خیری ندیده ام منذکری به من بیآموز، تا هر کجا بگویمبگشای لب که خوانم در سایه اش معانیبنمای رخ که با آن، برگیرم آرزویمدر حسرت نگاهت، عمرم به آخر آمدپایان نیافت اما، هر لحظه گفتگویم حسن بشیر چهارشنبه. ۲۸ خرداد ۱۳۹۹

روح تازه

روح تازه

(روز جمعه است و با یاد آن غایب حاضر) گاهی دلم آگه بود، گاهی به ناگه می رودگاهی به رهزن می زند، گاهی به هر ره می رودای داد از هر ناگه ای، فریاد از هر آگه ایخنجر به ناگاهی زند، هر دل که آگه می رودعمری است بر هر قله ای خوشحال بودم از خودمپایان ره دیدم که خود، عمری است، در چه می رودهر روز آتش می زنم بر خرمن بی حاصلیمحصول اگر حاصل شود، در راه هر شه می رودعشقی که در من زنده شد، جان را به یغما می بردهر لحظه روح تازه ام، دنبال آن مه می رود حسن بشیرجمعه. ۲۳ خرداد ۱۳۹۹

گفتگوهای دل و چشم

گفتگوهای دل و چشم

(برای آن امامی که در دل ما حضور همیشگی دارد، اما از چشمان ما غائب) عشق ورزی سال ها، از چشم او، پنهان نبودلیک در قاموس او، با عشق دل، همسان نبودگفتگوهای دل و چشم من و او تا به کیعالمی تمکین نمود و او پی فرمان نبودبا کمند ابرویش با اینکه دین و دل ربوددر پناه چشم او، هم دین و دل، زندان نبودبی وفایی گر چه بنمودیم در هنگام دردعاشقان دانند جز او، درد را درمان نبوددر خرابات دلم با وی به سر کردم حیاتیک نظر، یک لحظه، اما او چرا مهمان نبود حسن بشیرپنجشنبه. ۸ خرداد ۱۳۹۹

حاصل عمرم…

حاصل عمرم…

خواستم در چشم او جایی بیابم، جا نبودهر چه رؤیا داشتم، در پیش او، رؤیا نبودحاصل عمرم بدون او بجز یک نام نیستهیچ در هیچ است و در أعماق آن، معنا نبودفکر می کردم که روزی پیش او رسوا شومگر چه رسوا گشته ام، اما در آن سودا نبودکاش در آغوش او سر می نهادم تا أبدآرزویی بود، گشتم، هرگز او آنجا نبوددر درونم عشق لبریز است از عرفان و نورباز کردم سینه را، تا بنگرد، اما نبودحس شیرینی که در من ریشه ای محکم گرفتعاقبت با آه او، جز لحظه ای، برپا نبود حسن بشیر چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۹

کرونا و دردهای بی نام

کرونا و دردهای بی نام

با کرونا، یا بدون آن، چه فرقی می کند؟سرزمین ماست، یا آنان، چه فرقی می کند؟غم فراگیر است، دل ها در فراقی دردناکدرد دانایان و نادانان، چه فرقی می کند؟عاشقی گر در وجود ما نهالی سبز شدعشق ما در قم و یا تهران، چه فرقی می کند؟دل اگر با دیگری پیوند نامعلوم داشتمنطق مردان و نامردان، چه فرقی می کند؟گر کرونا روح ما را می جود در روز و شبدر تن فرهاد یا عدنان، چه فرقی می کند؟گر مسلمانیم و درد هر کسی چون درد ماستدردهای دین و درد نان، چه فرقی می کند؟فقر گر خالی نموده جیب ها را بی دریغصاحب دکان و بی دکان، چه فرقی می کند؟علم گر در اختیار عده ای مغرور شدچشم را بستن و […]

دنبال یک جامی

دنبال یک جامی

رها کن جمعه ها را، تا به کی در بند ایامی که یاران راه ها رفتند و تو در فکر اقدامی رها کن آب و جارو را که در یک کوچه ای تا کی زمین و آسمان طی گشت و تو در حسرت بامی همه یاران ز جام عشق نوشیدند و سرمستند تو، اما باز هم سرگشته تر، دنبال یک جامی ز مولا معرفت ها در دل یاران شکوفا شد ولی افسوس، بیهوده، تو در اندیشه ی خامی شهادت حلقه ی وصل است، گر توفیق یارت شد که شاید با چنین وصلی، لبت گیرد از او کامی حسن بشیر

رنگ بهار

رنگ بهار

روز اول، سال نو، رنگ بهارمی تراود از نگاه روزگارآب، باران، عشق، نور آفتابمی نشیند بر رخ هر شاخساررنج، محنت، درد، از دلها زدودهر کسی دستش رسد بر دست یارسال نیکو از بهارش شد پدیداین بهاران نیز باشد کامکارهر بلا، هر رنج، هر درد و زیانباشد از ایمان مردم شرمسارعاشقی کن، یار می آید، بدانهر چه می جویی بخواه از انتظار حسن بشیر

کوثر زلال

کوثر زلال

دیشب دلم گرفت ز تقصیر روزگار غم بر دلم نشست ز تقدیر کردگار چون اشک، خسته گشت ز تعبیر چشمها دل اشک خون گریست به هر گوشه و کنار عشقم شکست خورده در این جنگ ناروا دیگر نمانده در نفسش ذره ای قرار بر دل هزار ضربۀ شمشیر رفته است گویی که بازگشته ز میدان کارزار جایی نمانده بر بدنم بی زبان تیغ چون متن دفن گشته در آوار پر غبار ای حجت خدای و امام زمان ما ای کوثر زلال، در این عصر انتظار یا مرگ با یقین و دل آرام هدیه کن یا مرهمی گذار بر این درد بیقرار حسن بشیر

1 2 3